قصه شب 1

عزیزی گفت برایش قصه شب بخوانم. نمی دانستم. از آن روز به قصه ها می اندیشم. چه کم ما قصه می دانیم! عجیبتر اینکه یادم نمی یاد قصه ای از مادرم. پدرم زیاد برایمان قصه می گفت! عاشق این بودیم قصه "پالتوی بابا" یا قصه "دوچرخه بابا" را برایمان بگوید. قصه هایی واقعی، پر از امید و آرزو و تلاش کودکی باهوش که برای آرزویش می کوشید و با پشتکار، نمره های خوبش هدیه مدرسه را می ربود و وی به آرزوی دیرینش می رسید.
آه... آه، و صد دریغ و درد که چه زود دیر می شود... یادم باشد زیاد قصه بگویم برای کودکم. یادم باشد مهر بورزم به مادرم، به عزیزانم، بسیار زود دیر خواهد شد... بسیار زود...

-----------------------------------

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود! روزی روزگاری کشوری بود در شرق و شاهی داشت. چون همه افسانه های پیشینیان، این شاه دختری داشت! لیکن شاهزاده خانم قصه ما، متفاوت بود از همه شاهزاده های دیگر. این تک دختر شاه بسیار احساس زشت بودن می کرد! برای همین نه خواستگار می پذیرفت و نه شادمان بود. تمام روز را به امتحان کردن سرخاب و سفیداب های رنگارنگ که سفیران از مناطق دور و کشورهای همسایه برایش هدیه می آوردند می گذراند. تمام دربار شاه بسیج بود که راههای جدید زیبایی را بیابند و برای شاهزاده خانم فراهم آورند. اما و صد اما که سالها بود هیچ کدام از این آرایشها و تلاشها، نتیجه نمی داد و همچنان شاهزاده قصه ما احساس زیبا بودن نمی کرد و غم و غصه بیش از پیش وجودش را فرا می گرفت. به طوریکه کم کم درد روح، آنقدر فراگیر شد که به جسم نیز رخنه کرد و شاهزاده خانم به بستر بیماری افتاد. خبر را در کشور جار زدند و خواستند همه مردم به کمک بشتابند. از طبیبان گرفته تا آرایشگران به تکاپو افتادند که راهی بیابند...
در این گیر و دار بود که روزی جعبه ای برای شاهزاده خانم بر در کاخ یافتند. به دست وی رساندند و وقتی که شاهزاده خانم از کوشک اش درآمد، دیدند صورتش برافروخته و شادمان است و اثری از بیماری و غم در او نیست! همگان شگفت زده شدند. سرّ سلامتی از شاهزاده پرسیدند. گفت گل رز جادویی برای اون رسیده است! جادوگر گفته است هر روزی که صبحگاه این گل را ببوید، آن روز زیباترین دختر جهان خواهد بود. شاهزاده بوییده بود و خود را در آینه زیباترین دیده بود. سرحال و شاد، بوسه ای بر گونه پدر نواخت و گفت آنهمه فسردگی و درد و رنج پایان یافته، مادامیکه جادوگر طبق قولش هفته ای دو بار (سه شنبه ها و شنبه ها)، یک شاخه گل سرخ برایش بفرستد. شاه شادمان شد و جشنی بزرگ ترتیب داد و به شکرانه بهبود تک دخترش، رعیت را صله بخشید.
روزگار بر همین منوال بود و شاهزاده خانم هفته ای دو بار بسته شاخه گل سرخ جادوییش را بر در کاخ می یافت و نامه همراه گل را می خواند و گل را در گلدانی طلا نگه می داشت و هر روز می بوییدش و خود را زیباترین می یافت. شادی و سرزندگی شاهزاده خانم مرزی نداشت تا اینکه یک روز سرمای سختی رسید و تگرگ درشتی بارید و خبر آوردند که بیش از همه محصولات کشاورزی، گلها صدمه دیده اند و گل رزی دیگر نیست! تشویش شاهزاده خانم را فراگرفت... اگر رزهای جادوییش نرسند چه کند؟ باز زشت خواهد شد و باز تیرگی غم روحش را خواهد گرفت. در همین نگرانی و تشویش بود که روز سه شنبه فرا رسید و گلی نیامد. شنبه نیز گلی نیامد. شاهزاده خانم کوه آرزوهایش را شکسته می دید. و آنقدر غصه به دلش رخنه می کرد که ترجیح می داد مرده باشد.
در این گیرودار تشویش و انتظار بود که پس از یک هفته نامه رسان بسته ای آورد. همان جعبه همیشگی. شاهزاده خانم با شوق بسته را به خلوتش آورد و در انتظار گل سرخ جادویی گشودش. گلی در میان نبود... نامه همیشگی تنها محتوی بسته بود. خواندش:
سلام به روی ماه گلم، عسلم،
دختر زیبارویم، همانطوریکه می دانی سرما گل سرخها را از میان برده است. یک هفته جستم و نیافتم. اما تحمل آن ندارم که غم بر دل آن دختر عزیزم نشسته باشد. شاهزاده خانم من، تو فکر می کردی گل سرخ های دو هفته یکبار این بسته ها جادویی اند. عزیزم، زیباترین ام، آنها گل سرخی عادی بودند که از سر بازار شهر می خریدم. من نیز جادوگری ماهر نیستم. آهنگری جوانم که به دیدن شهزاده اش دل داد. اما چون می دانست ره به وصال وی ندارد، یک سال اندیشید که چگونه دست کم غم از دل محبوبه اش بزداید. این بود که فکر گل سرخ زیباگر را جان بخشید. لیکن عزیزم، آنکه رویت آخرین تصویر در چشمانم است وقتی می خوابم و اولین تصویر، چون چشم می گشایم. تو نباید غم به دل راه دهی که دیگر گلی نخواهی گرفت. بگذار رمز جادوگری ام را برایت فاش بگویم. جادو در آن گلها نبود که تو را بشاش و زیبا می کرد. جادو در آن نامه هایم بود که از سر تفریح می خواندی و نمی دانستی که جادوی عشق است که آن کلمات مهرآمیز را کیمیا کرده و به شعبده اش تو از درون خود را زیبا می یابی.
دلبندم، زیبایم، تو زیبایی. و هرچند اطرافیانت به کرات این را به تو گفته اند، تنها جادوی مهر من بود که توانست دلت را آگاه کند و شکوفه درونت را بشکفاند. گل سرخی جادویی نخواهم فرستاد پس از این، اما حال که می دانی جادوی اصلی در چه بوده، نامه هایم، کلامم و جانم برای توست. زیباترین ام!
امضا، جوان آهنگر که عشق جادوگرش کرد.

/ 1 نظر / 15 بازدید
ندا

ایده بسیار زیباییه قصه گفتن و شنیدن