`
خواهشمندم از لینک کردن این وبلاگ خودداری کنید. متشکرم.
روایت این خانه .
عمده نوشته های اخیر این وبلاگ، مزه مزه کردن ما است، داستان و داستان واره را.
بنابراین هرگونه شباهت با اشخاص یا رویدادهای حقیقی و حقوقی! اتفاقی است.
حدیث روز
پیوند ها
موج
بالاترین
تورجان
حیدریم
راز سر به مهر
کانون زنان ایرانی
آقا اجازه؟
کلاشينکف ديجيتال
سوشیانت هزارم
تلخ نوشتهای یک مشهدی
نیک آهنگ کوثر
مشاری العفاسی
لغتنامه دهخدا
سفیرلینک
نگاه نو
فراکاو
دیده بان
یک لیوان چای داغ
رستاک (اقتصادی)
بر ساحل سلامت
کوروش علیانی
مکتوب مهاجرانی
مسعود بهنود
فهیمه خضر حیدری
مسیح علی نژاد
شور و شر
نمایندگی مجاز
انار ترش
خاطرات جبهه
اقتصادی
مجاهدین
گاوخونی
خاطرات یک اردیبهشتی
از نوی ریواس
یک دریچه آسمان
دلاویزترین
ترشیده دختر
سیاوشون
یا ایها المسلمون اتحدوا
ویولت
مهساد
آفتاب
خانم شین
میرزا قلی خان راپورتچی
چند قدم نزدیکتر به خدا
از جنس خدا
عباس معروفی
شايد سخن حق
یک ایرانی در آمریکا
با خاطراتم در سرزمین لاله ها: هلند
ناگفته های انقلاب 57
بلوط
تاریخی
دیوار نوشته هایم
لیلة القدر
تیوا
خرچنگ زاده
لینکستان اعتقادی
یک محسن تازه
سرودهای انقلابی
دایره
آخرین باافلاکیان!
با افلاکیان
یادداشتهای فقهی و حقوقی
انکراتیک
رنگ حجاب (آقای جناتی)
آواز ایرانی
ایساتیس
بتکده
دیروز و امروز
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
The little girl, with shiny black pony tails
sits on the bank of river and day dreams
of her head, on a lap, that makes her brain cleansed
and magically erases all forms of stress and worries
putting her to sleep while her soul is calmed down to ease
نظرها () | ۱۳٩٠/٥/٤

من آغوشم را گم کرده ام
نمی دانم، آنچه می جویمش،
آغوش پدر بود یا مادر
یا آغوش همسر بود شاید؟
یا مادر بزرگ
یا دست لطیف فرزند
یا آغوش خداست،
آنچه گمش کرده ام
فلاکت در اینجاست
که نمی دانم حتی
چه را گم کرده ام، هیلدا
نظرها () | ۱۳٩٠/٢/۱

عزیزی گفت برایش قصه شب بخوانم. نمی دانستم. از آن روز به قصه ها می اندیشم. چه کم ما قصه می دانیم! عجیبتر اینکه یادم نمی یاد قصه ای از مادرم. پدرم زیاد برایمان قصه می گفت! عاشق این بودیم قصه "پالتوی بابا" یا قصه "دوچرخه بابا" را برایمان بگوید. قصه هایی واقعی، پر از امید و آرزو و تلاش کودکی باهوش که برای آرزویش می کوشید و با پشتکار، نمره های خوبش هدیه مدرسه را می ربود و وی به آرزوی دیرینش می رسید.
آه... آه، و صد دریغ و درد که چه زود دیر می شود... یادم باشد زیاد قصه بگویم برای کودکم. یادم باشد مهر بورزم به مادرم، به عزیزانم، بسیار زود دیر خواهد شد... بسیار زود...
-----------------------------------
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود! روزی روزگاری کشوری بود در شرق و شاهی داشت. چون همه افسانه های پیشینیان، این شاه دختری داشت! لیکن شاهزاده خانم قصه ما، متفاوت بود از همه شاهزاده های دیگر. این تک دختر شاه بسیار احساس زشت بودن می کرد! برای همین نه خواستگار می پذیرفت و نه شادمان بود. تمام روز را به امتحان کردن سرخاب و سفیداب های رنگارنگ که سفیران از مناطق دور و کشورهای همسایه برایش هدیه می آوردند می گذراند. تمام دربار شاه بسیج بود که راههای جدید زیبایی را بیابند و برای شاهزاده خانم فراهم آورند. اما و صد اما که سالها بود هیچ کدام از این آرایشها و تلاشها، نتیجه نمی داد و همچنان شاهزاده قصه ما احساس زیبا بودن نمی کرد و غم و غصه بیش از پیش وجودش را فرا می گرفت. به طوریکه کم کم درد روح، آنقدر فراگیر شد که به جسم نیز رخنه کرد و شاهزاده خانم به بستر بیماری افتاد. خبر را در کشور جار زدند و خواستند همه مردم به کمک بشتابند. از طبیبان گرفته تا آرایشگران به تکاپو افتادند که راهی بیابند...
در این گیر و دار بود که روزی جعبه ای برای شاهزاده خانم بر در کاخ یافتند. به دست وی رساندند و وقتی که شاهزاده خانم از کوشک اش درآمد، دیدند صورتش برافروخته و شادمان است و اثری از بیماری و غم در او نیست! همگان شگفت زده شدند. سرّ سلامتی از شاهزاده پرسیدند. گفت گل رز جادویی برای اون رسیده است! جادوگر گفته است هر روزی که صبحگاه این گل را ببوید، آن روز زیباترین دختر جهان خواهد بود. شاهزاده بوییده بود و خود را در آینه زیباترین دیده بود. سرحال و شاد، بوسه ای بر گونه پدر نواخت و گفت آنهمه فسردگی و درد و رنج پایان یافته، مادامیکه جادوگر طبق قولش هفته ای دو بار (سه شنبه ها و شنبه ها)، یک شاخه گل سرخ برایش بفرستد. شاه شادمان شد و جشنی بزرگ ترتیب داد و به شکرانه بهبود تک دخترش، رعیت را صله بخشید.
روزگار بر همین منوال بود و شاهزاده خانم هفته ای دو بار بسته شاخه گل سرخ جادوییش را بر در کاخ می یافت و نامه همراه گل را می خواند و گل را در گلدانی طلا نگه می داشت و هر روز می بوییدش و خود را زیباترین می یافت. شادی و سرزندگی شاهزاده خانم مرزی نداشت تا اینکه یک روز سرمای سختی رسید و تگرگ درشتی بارید و خبر آوردند که بیش از همه محصولات کشاورزی، گلها صدمه دیده اند و گل رزی دیگر نیست! تشویش شاهزاده خانم را فراگرفت... اگر رزهای جادوییش نرسند چه کند؟ باز زشت خواهد شد و باز تیرگی غم روحش را خواهد گرفت. در همین نگرانی و تشویش بود که روز سه شنبه فرا رسید و گلی نیامد. شنبه نیز گلی نیامد. شاهزاده خانم کوه آرزوهایش را شکسته می دید. و آنقدر غصه به دلش رخنه می کرد که ترجیح می داد مرده باشد.
در این گیرودار تشویش و انتظار بود که پس از یک هفته نامه رسان بسته ای آورد. همان جعبه همیشگی. شاهزاده خانم با شوق بسته را به خلوتش آورد و در انتظار گل سرخ جادویی گشودش. گلی در میان نبود... نامه همیشگی تنها محتوی بسته بود. خواندش:
سلام به روی ماه گلم، عسلم،
دختر زیبارویم، همانطوریکه می دانی سرما گل سرخها را از میان برده است. یک هفته جستم و نیافتم. اما تحمل آن ندارم که غم بر دل آن دختر عزیزم نشسته باشد. شاهزاده خانم من، تو فکر می کردی گل سرخ های دو هفته یکبار این بسته ها جادویی اند. عزیزم، زیباترین ام، آنها گل سرخی عادی بودند که از سر بازار شهر می خریدم. من نیز جادوگری ماهر نیستم. آهنگری جوانم که به دیدن شهزاده اش دل داد. اما چون می دانست ره به وصال وی ندارد، یک سال اندیشید که چگونه دست کم غم از دل محبوبه اش بزداید. این بود که فکر گل سرخ زیباگر را جان بخشید. لیکن عزیزم، آنکه رویت آخرین تصویر در چشمانم است وقتی می خوابم و اولین تصویر، چون چشم می گشایم. تو نباید غم به دل راه دهی که دیگر گلی نخواهی گرفت. بگذار رمز جادوگری ام را برایت فاش بگویم. جادو در آن گلها نبود که تو را بشاش و زیبا می کرد. جادو در آن نامه هایم بود که از سر تفریح می خواندی و نمی دانستی که جادوی عشق است که آن کلمات مهرآمیز را کیمیا کرده و به شعبده اش تو از درون خود را زیبا می یابی.
دلبندم، زیبایم، تو زیبایی. و هرچند اطرافیانت به کرات این را به تو گفته اند، تنها جادوی مهر من بود که توانست دلت را آگاه کند و شکوفه درونت را بشکفاند. گل سرخی جادویی نخواهم فرستاد پس از این، اما حال که می دانی جادوی اصلی در چه بوده، نامه هایم، کلامم و جانم برای توست. زیباترین ام!
امضا، جوان آهنگر که عشق جادوگرش کرد.
نظرها () | ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

هیلدا،
نبوسیدی مرا،
و رفتی...
دنیا را گشتم.
بوسه کس جای گرم دستانت را نگرفت.
کم می آورم،
بوسه هایت را، هیلدا
تهی می شود،
دور شانه هایم،
از حجم گرم بی چشمداشت مهرت
کم می آورمت
زیاد...
هیلدا
نظرها () | ۱۳۸٩/۱٠/٧

من زنده ام! اینجا هم!
چقدررر نبودم! کجا بودم؟ پی الواطی؟! شاید!
به فکر اینجا نبودم؟ بودم. چرا ننوشتم؟ نمی دونم!
شایدم بدونم. بذار فکر کنم! آهان! "مشغله"!
همون بهانه همیشگی ماها! برای همه بی کفایتی هامون!
البته اگر خوب دقت کنی، الواطی هم خودش نوعی مشغله است. نیست اینطور؟!
فصل جدیدی از زندگی.
با همه بالا و پایین هاش.
نعمت مستقیم حق تعالی است.
ولی خوب وقت می بره و انرژی.
نتیجه اینکه از بعضی الواطی های قدیمی باز ماندیم! مثل اینجا.
گزارش اینکه، اوضاعم خیلی بهتره.
مثلا از جهت غذا خوردن. منظم تر شدم. (نسبت به مود starvation قدیمی!)
و چقدر جالبه که چقدر مهمه! کلی انرژی روز آدم بیشتره و در حالت کلی سرحال تره و روزها طولشون چند برابر می شه وقتی غذا خوردی و غذای خوب خوردی و بدنت اوضاعش ردیفه.
این خبر بود دادی؟ بعد از اینهمه مدت اومده، خبر غذا می ده! کلاهت رو بذار بالاتر، ضایع!
چشم! اسم ضایعگی اومد، یاد شادی بی حد امروزم افتادم!
نمی دونی، واقعا نمی تونی تصور کنی! که چقدر شادیم از شنیدن صدای مادرم بی حده.
و نمی تونی تصور کنی اوج "حماقت" رو! که اینهمه وقت زنگ نزدم، از ترس گله کردن و عصبانیت اشون از تاخیر این مدت.
اوج حماقت! اوج حماقت... چقدر هر روز استرس کشیدم. هر روز گفتم امروز زنگ می زنم، دل ایشون رو غم انداختم و تنها تنها به خاطر زبونیت و حماقت و procrastination ای مسخره.
همه مصیبت همین آخری ست. به تعویق انداختن کاری که وقتش الان است. و به تعویق انداختن و استرس کشیدن و به تعویق انداختن و گذر وقت و رفتن آبرو و حرص دادن دیگران و سوت شدن و از دست رفتن فرصتها و نابودی!
هی خداجان، به تو پناه می برم از این procrastination.
که انه لنا عدوا مبینا!
پی نوشت: انسان چه موجود عجیبیه ها! با آرزوهای بزرگ و اهداف پیچیده و در عین حال، ترسهایی حقیر. و همین ریسمانهای خرد توان دارند تا حد افلیجی و ناتوانی، اون روح ambitious رو زنجیر کنند.
نظرها () | ۱۳۸٩/۸/٢٤


دلم جامی خواهد، که سر کشم و از درد دنیا فارغ شوم، تنها بروم به آنچه وجود است و نهایت، سیر کنم آنجا، بی دغدغه هیچ روزمرگی.
نظرها () | ۱۳۸٩/٦/٢

یه بستنی فروشی به شدت محبوب سر کوچه امون هست. فکرم داشت به این می رفت که خدا خوب در و تخته ارو باهم جور می کنه! بعد یادم افتاد که همیشه اینطور نیست. آمار نشون می ده که خدا هیچ تعهدی نداده که در و تخته ها رو همیشه جور کنه باهم.
نظرها () | ۱۳۸٩/٥/۱۸

وبلاگ!
چیز جالبی است.
وفاداری و تعهد نیز جالب اند.
و فیس بوک، جالبتر.
اما رقابت و کار و بار یکی سکه شدن و دیگری از میدان به در شدن را دوست ندارم.
کاش می شد ریسورس ها نامحدود بود و به همه کودکانت به یک اندازه توجه می کردی.
نظرها () | ۱۳۸٩/٥/۱۸

بگو مرا
که به کجای کتاب عطر باید زد
که هر صفحه اش که می گشایم
بوی ات عالم ام را می گیرد
می ترسم
که دیگر دست برم به آن کتاب
بسته باشد بهتر است
بوی نهفته و دل خفته
تو نیز
کرشمه کمتر کن
هیلدا
نظرها () | ۱۳۸٩/٥/۱۱

یک آلوی سرخ،
تجسم افسوس است
چون نباشی،
چشیدنم را همراه باشی
هیلدا
پی نوشت: آه...
نظرها () | ۱۳۸٩/٤/٢۸

چقدر پست قبلی یه دفعه صاف خورد تو برجک زندگیمون.
شتری که همیشه دم در خونه "دیگران" دیده بودیمش، در خونه ما هم خوابید و عزیزترین امون رو گرفت و برد.
هیهات از این دار غدار بی وفا.
همین. فعلا. شرح سکوت گفتیم و عذر خواستیم.
نظرها () | ۱۳۸٩/٤/٢۸

یه خانمی می گفت دخترش که خارج بزرگ شده، مرتب می گه، "الحمدلله علی کل حال" و بهش گفتم می فهمی چی می گی؟ اینکه می گی خیلی بزرگه ها!
منم: 
نظرها () | ۱۳۸٩/۳/٧


جور معشوق گفتند ولی نه اینهمه! زخم خار رهت خوردند ولی نه اینهمه!
گر قصد شکستن غرورم کردی، ببین که خُردم (و خاکشیر!)، سنگ دلی نه اینهمه!
نظرها () | ۱۳۸٩/٢/۱۱

