`
خواهشمندم از لینک کردن این وبلاگ خودداری کنید. متشکرم.
روایت این خانه .
عمده نوشته های اخیر این وبلاگ، مزه مزه کردن ما است، داستان و داستان واره را.
بنابراین هرگونه شباهت با اشخاص یا رویدادهای حقیقی و حقوقی! اتفاقی است.
حدیث روز
پیوند ها
موج
بالاترین
تورجان
حیدریم
راز سر به مهر
کانون زنان ایرانی
آقا اجازه؟
کلاشينکف ديجيتال
سوشیانت هزارم
تلخ نوشتهای یک مشهدی
نیک آهنگ کوثر
مشاری العفاسی
لغتنامه دهخدا
سفیرلینک
نگاه نو
فراکاو
دیده بان
یک لیوان چای داغ
رستاک (اقتصادی)
بر ساحل سلامت
کوروش علیانی
مکتوب مهاجرانی
مسعود بهنود
فهیمه خضر حیدری
مسیح علی نژاد
شور و شر
نمایندگی مجاز
انار ترش
خاطرات جبهه
اقتصادی
مجاهدین
گاوخونی
خاطرات یک اردیبهشتی
از نوی ریواس
یک دریچه آسمان
دلاویزترین
ترشیده دختر
سیاوشون
یا ایها المسلمون اتحدوا
ویولت
مهساد
آفتاب
خانم شین
میرزا قلی خان راپورتچی
چند قدم نزدیکتر به خدا
از جنس خدا
عباس معروفی
شايد سخن حق
یک ایرانی در آمریکا
با خاطراتم در سرزمین لاله ها: هلند
ناگفته های انقلاب 57
بلوط
تاریخی
دیوار نوشته هایم
لیلة القدر
تیوا
خرچنگ زاده
لینکستان اعتقادی
یک محسن تازه
سرودهای انقلابی
دایره
آخرین باافلاکیان!
با افلاکیان
یادداشتهای فقهی و حقوقی
انکراتیک
رنگ حجاب (آقای جناتی)
آواز ایرانی
ایساتیس
بتکده
دیروز و امروز
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
قصه اون مرد رو شنیدین؟
مردی که صبح ها می رفت توی حمام ورزشگاه دوش می گرفت، کت و شلوار بیزینسی اش رو می پوشید و سر کلاسهای MBA می رفت و با banker ها و manager ها مصاحبه می کرد و عصر برمی گشت، کشت شلوارش رو به گیره می زد، و شب همونجا توی ماشین اش می خوابید؟
این آدمها واقعی اند... واقعی واقعی... و ما هم با اینهمه رفاه و آسایش... انتظار داریم قوت روحی و موفقیت نهایی اونها رو داشته باشیم...
نظرها () | ۱۳۸۸/۱۱/٢٠

وقتی 17-18 سالم بود، نهایت قناعت و خاکیت بودم. مادرم به زور می بردم خرید کنم. ظواهر دنیوی نه به چشمم می اومد و نه ارزشی داشت برام. هرگز فکر نمی کردم در زندگی برام اهمیتی پیدا کنند یا دنبالشون باشم. شاید برای یه دوره 7-8 ساله (قبل و بعد اون سن) همینطور بودم.
اما حالا!
ظواهر رنگ بسیار قوی ای توی چشمم دارند. قشنگ دوست دارم ماشینم این باشه، رنگش فلان باشه، خونه ام در این حد از شیکی و مدرنی باشه و در نهایت، بتونیم سفر کنیم و دنیا رو ببینیم.
فقط همین! هاهاها!
تازه بعد از این "مقدمات" و ملزومات اولیه زندگی!، ایشالا اینقدر مایه دار باشیم که ایده های بیزینسی و اجتماعی ام رو پیاده کنم... کار سخته وقتی آه در بساط نیست، ایده ای رو پیاده کرد. خصوصا اگر برای fund raising بد باشی و مساله ارو شخصی تلقی کنی و کم رو بازی دربیاری.
خلاصه خدا جان! عمر کوتاه است و رشته آرزو دراز!
(دستت هم درد نکنه اگر از مال دنیا بی نیازمون کردی. حیفه اینهمه passion و برنامه و آرزو به خاطر نبود پول، فلج و زمین گیر بشه. به خدا! خلاصه اینکه امید داریم به کرمت زیاد! دستت طلا! مخلصیم!)
نظرها () | ۱۳۸۸/۱۱/٧

آرزویم این است
صبحگاه که چشم می گشایم
خنده شیرین تو
اولین باشد که بینم
آنچه به گرمایش
شوقمند روزم سازد
هیلدا
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٩

گناه کردن زشته.
می دونی چی زشت تر از اونه؟
اینکه منت گناه نکرده ات رو هی بذاری سر خدا!
بابام جان! وظیفه ات بوده گناه نکردن، اصلا گناهت بوده خودت رو در معرض گناه قرار داری. گرفتاری شدیم ها! حالا هی می یاد قصه حسن کچل می خونه برای خدا که سخت بود فلان بود بهمان بود، پاچه خواری کنه به خیال خودش اونم با دامن لکه دار. بساط شامورتی رو جمع کن برو بچه! لاف گزاف نزن. اسکوت!
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٧

یکی دو سال قبل، یکی از دانشجوهای قبلی گروهمون که فارغ التحصیل شده بود، یک سال بعد برای دفاع یکی دیگر از بچه های گروه آمد و دیدیمش و از حال و روزش پرسیدیم.
گفت توی این یک سال، من دفاع کردم و دکترام رو گرفتم، کار خوب گرفتم، ازدواج کردم، خونه خریدم و بچه دار هم شدیم! سال خیلی خوبی بود! باورتون می شه؟!
بعضی موقعها فکر می کنم خدا قسمت کنه از این سالها!
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٧

سوال: دو تا از بهترین معلم هات رو نام ببر
پاسخ: ادبیات فارسی و سفر کردن
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/٢٤

Love is beautiful, falling in love is beautiful, being in love is beautiful,
and some people say, walking away from love is the most beautiful.
I think they are psychos!, but who cares!
The whole process becomes beautiful, out of two beautiful beings and their intentions.
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/۱٧

خدایا، درباره نبی ات یوسف گفتی، اگر ما نگهش نمی داشتیم، چه بسا متمایل به گناه می شد؛ محققا اون از بندگان مخلص ما بود.
خدایا، ما نه نبی ات هستیم و نه یوسف ات و نه از بندگان مخلص ات... خدایا، نگهمان دار که گناه چون کرکسی گرسنه بر سر در خانه مان خیمه زده است، در انتظار روزنی که رخنه کند و دودمان را دهد بر باد.
خدایا، به حق آنان که صبحدم سلامشان می دهم، خودت آنچه با یوسف کردی، با ما کن و از لغزش نگاهمان بدار. آمین...
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

- چرا می پیچی وسط خیابون دو طرفه؟ بگیر راست. حواست کجاست؟
- بابا دلت خوشه ها! امروز اوضاع حواس مواس خوب نیس اصلا!
بنده امروز سطل آشغال رو به مدت یک دقیقه آب دادم به جای گلدون کنارش! دیگه غر نزن شما یکی سر رانندگی لطفا!
نظرها () | ۱۳۸۸/۱٠/۳

پنج و نیم صبحه و بیدار بودیم شبی تا به سحر به قصد قربت نمره دهی این خرچنگ قورباغه های پروژه های بچه ها. (یکیشان که برداشته بود یک دسته کامل چک نویس را منگنه کرده بود و تحویل داده بود جای گزارش. حیف آنهمه نمره ای که گرفت!) خلاصه خوابمان می آید شدید. آخری را هم سمبل کردیم، شاید صبح دوباره بررسی اش کنیم یک وقت حق و ناحق نشده باشد. امان از دست وسواس! دیوانه می کند سر تصحیح.
نظرها () | ۱۳۸۸/٩/٢٥

ُsick و bored و زدیم به تار و تخته یه نفر. کلا بهتر از این نمی شه!
نظرها () | ۱۳۸۸/٩/٢۳

بازم شادی کوچولو.
منشا؟ بازم خرید! 
خرید چیزی که لازم داری، وقتی قشنگ و با قیمت مناسب از کار در می آد، سطح سرتونین رو می بره بالا!
دارم کم کم نگران می شم! چه معنی می ده؟ انگار یه خلاء ای رو این خریدها پر می کنند. حس اغنا بهم می ده، احساس achieve کردن یک هدف، تصاحب و مالکیت (خوبه مرد نیستیم!)، و شاید تنها یه شادی معصوم کودکانه از داشتن یه چیزی که می خواستیش.
تهِ source؟ سوال داره؟! نفس... خوب چیکارش کنم، هست. فعلا هم که خرش می ره!
راستی، یه درسی امروز دو بار گرفتم:
طمع نکن! 


نظرها () | ۱۳۸۸/٩/٢۱

خوب، پیشاپیش عرض می کنیم که این پست به شدت زنانه می باشد و خوانندگان گرامی آقا، بی زحمت skip اش کنند. با تشکر!
ثانیا،
بنده اعتقاد دارم یه تفاوت و مرزی بین وبلاگ و دایری شخصی هست و این دو نباید قاطی بشن. به نظر بنده، حضور diary در زندگی بسیار مفیده و حیاتیه! هم حرفهات رو می زنی برای یکی و ذهنت آروم می گیره و اون ویز ویزهای مسایل جانبی پاک و ساکت می شن، هم سر یه بنده خدای حقیقی رو با چرت و پرتهای روزمره ات درد نمی یاری. و به همین دلیل هم مرز دایری و وبلاگ باید مشخص نگه داشته بشه.
اما گاهی هم می یای یه چیز خیلی روزمره و بیخود و ساده که برات یه شادی کوچولو داشته رو توی همین وبلاگ می گی. خوب پادگان که نیست! انعطاف داریم ما!
(اینم از عوارض روشنفکری! است!)
و اما، بعد از مقدمه عریض و طویلی که خود در حد یک پست بید، و خود-تبرئه سازیش، آخ دیگه حس پست نوشتنمان پرید!
(جدی قصد اذیت نداشتم! پرید خوب! ایشالا بقیه برنامه بعد از پیامهای بازرگانی (which stands for prayers از جهت سرعت و خالی بودن از محتوا!)
نظرها () | ۱۳۸۸/٩/۱٤

نمی دونم چرا اینقدر از بچه دار شدن وحشت دارم. حس می کنم نابود می شم اگر بچه دار بشم. باورم نمی شه دوستهای هم سن و سالمون بچه هاشون دارن بزرگ می شن. حس می کنم زنی که بچه دار می شه عقب می افته در کارش. و به مراتب بدتر از اون، پابند ازدواجی می شه که اگر استوار و قابل قبول نباشه، گرفتار شدن دایمی بهش تباه شدن یه عمره. نمی دونم چرا اینقدر در مقابل بچه ها جبهه گرفتم. سه سال پیش این حس رو نداشتم. برای یه دوره کوتاهی از بچه داشتن خوشم آمده بود. قطعا این احساسم حاصل پستی و بلندی زندگیه. اما اگر تا 7-8 سال دیگه همین حس غالب ضدیت با کانسپت بچه درم باقی موند چی؟ قطعا دلم نمی خواد هرگز بچه نداشته باشم ولی خودم رو در موقعیت بارداری هم نمی تونم تصور کنم. و اگر تصور کنم، همراهش بدترین احساسهای بدبختی و بیچارگی و ناامیدی و گرفتاری همراه می شه.
پی نوشت: آدم دلش سیر باشه، تنش سالم، می شینه غر اضافی خلق می کنه! حکایت همین شینه!
نظرها () | ۱۳۸۸/٩/٩

خانواده مثل الماسه. سخت ترین و تیزترین می تونه باشه وقتی نوبت به بُرَندگی می رسه؛ و در عین حال، بالا بری پایین بیای، گرانبهاترین سنگته.
نظرها () | ۱۳۸۸/٩/٥

